القصه داستان کربلا در عالم طنین انداز شد همه ی اولیا هوس مقام ذبیح الله را داشتند، پس از خدا خواستند این طفل در خاندان آنها باشد ....
تا ابراهیم خواب ذبح را می بیند و خوشحال و سر مست می شود و به وظیفه ی عمل می کند ولی این کودک آن ذبیح نیست و خداوند گوسفندی را می فرستد و می گوید رویای تو تعبیر شد...
همه ساله به یاد آن روز بعد از گذر از عرفات حجاج قربانی می کنند اما سال 60 هجری داستان عوض می شود...
ذبیح الله اعظم به وظیفه عمل می کند و بر لباس ظاهر معنا می بخشد و قرار است اتفاقی در عالم بیفتد که همه ی اولیا و انبیا برای آن گریسته اند و حسرت آن را دارند امام حج را ترک می کند و به سمت کربلا می روند...
چه اشتباه بزرگی کردند آنان که قربانی گوسفند را ترجیح داند و ندیدند وقتی باطن کعبه یعنی ولی یعنی امام معصوم به سمت ذبح عظیم می رود کعبه تنها یک سنگ است و روح رفته و آب را رها کردن به خاکی چسبیدند از جهل و کور دلی است...
پ.ن: باز هم می گویم اسلام باطنی حق است و جرم شیعه در تاریخ تاویل گرایی بوده است، دین داری ما پشیزی نمی ارزد
نمی توانستند دل بکنند و خودشان را بر مزار پیامبر می انداختند و گریه می کردند...
لحظاتی گذشت و به خوابی روحانی رفتند، و از ایشان شنیدند "ان الله شاء ان یراک قتیلا و ان الله شاء ان یراهم اسیرا"
پس مدینه را به قصد مکه و سپس کربلا ترک گفتند....
سوال اینجاست که آیا ایشان با علم به خیانت کوفیان و شهادت حرکت کردند؟ و یا به قصد تشکیل حکومت اسلامی رفتند ولی به سپه یزید اجازه ی برگشت ندادند؟ یا ایشان تنها برای احیای دین اسلام رفته بودند و شهید شدند؟ و یا ترکیبی از اینها؟
اگرچه جواب به این سوال به فهم عمیق مفهموم علم امام. علم به تقدیر، و نکاتی عمیق تر بر می گردد، اما باید برایش پاسخی یافت، زیرا کل یوم عاشوا و کل عرض کربلا ...
پ.ن: باید گفت که جواب هایی متنوعی به این سوال داده اند و کاملا متناقض اند.
پ.ن2: به زعم من ایشان به علم امامت می دانستند زیرا قصه ی کربلا برای همه ی انبیا آشنا بود، ولی با عقل راه را پیمودند، یعنی یک ترکیب.
پ.ن3: کربلا را می توان یکی از اهداف اولیه ی خلقت دانست پس هیچ کجایش عبث و بی برنامه نیست...
پ.ن: کتاب تهوع ی سارتر پایانی است برای کمال طلبی افراطی.
پ.ن: تنها در تجربیات معنوی می توان "آن" را یافت که بحثش جداست.
پ.ن: اسرار محرم را نمی نویسند و در کتاب های عرفی نیست، شنیده ام که شفاهی از استاد به شاگرد منتقل می شود، خدا روزی ما هم کناد...
به ندرت در میان حرف ها می فهمم، که می خونند.
شاید منتظر خبری هستم اما حتی نمی دانم چگونه خبری باید باشد!!
شاید نیاز مفرطی به یک خبر خوب پیدا کرده ام!
پ.ن: امسال دلم نمی خواهد سخنرانی یا هیئتی بروم.
پ.ن: هر سال محرم کتابی درباره ی امام حسین می خواندم اما امسال نه!!!
این را برای یک دوست نوشتم اگرچه ممکن نفهمد و نخواند.
این روزها فرسوده تر از آنم که بخواهم حرفی بزنم!
اما به یک چیز پایبندم تا آخرین نفس برای گذر از این بحران تلاش می کنم، من این روزهای سرنوشت ساز را به راحتی از دست نخواهم داد...
پ.ن1: هنوز هم این جمله را برم زنده است، زن بیچاره ، خوب اون روزها بچه بودم اما درد را در چشمان او دیدم و امید به آینده را....
هیچ وقت یک انسان را در تردید باقی نگذارید...
به خاطر خدا.
پ.ن: فرهاد هم اگر بیستون را کند به واسطه ی خواست شیرین بود، یعنی دلیل داشت برای ماندن و تلاش بیشتر...
ارباب، صدای قدمت می آید
هنگامه ی اوج ماتمت می آید
ما، در تب داغ و غم تو میسوزیم
هشت روز دگر محرمت می آید
پ.ن: می خواهم شروع کنم از محرم گفتن ، اما به روایتی ذوقی و عرفانی، بادا باد
پ.ن: اگر مطلبی براتون جالبه بگید تا مطالعه کنم و در آن باره بگویم، الان قصد دارم از علم امام، تقدیر و عطش و ... بگویم.
.

