تبليغاتX
نان و جان

نان و جان

شب دوم
می گویند شبی است در عالم که ابراهیم خواب دید کودکش را ذبح کند، به ذکریا وعده یحیا داده شد و ... تا کسی آن شب را درک نکند آماده ی عید قربان نشود...

القصه داستان کربلا در عالم طنین انداز شد همه ی اولیا هوس مقام ذبیح الله را داشتند، پس از خدا خواستند این طفل در خاندان آنها باشد  ....

تا ابراهیم خواب ذبح را می بیند و خوشحال و سر مست می شود و به وظیفه ی عمل می کند ولی این کودک آن ذبیح نیست و خداوند گوسفندی را می فرستد و می گوید رویای تو تعبیر شد...

همه ساله به یاد آن روز بعد از گذر از عرفات حجاج قربانی می کنند اما سال 60 هجری داستان عوض می شود...

ذبیح الله اعظم به وظیفه عمل می کند و بر لباس ظاهر معنا می بخشد و قرار است اتفاقی در عالم بیفتد که همه ی اولیا و انبیا برای آن گریسته اند و حسرت آن را دارند امام حج را ترک می کند و به سمت کربلا می روند...

چه اشتباه بزرگی کردند آنان که قربانی گوسفند را ترجیح داند و ندیدند وقتی باطن کعبه یعنی ولی یعنی امام معصوم به سمت ذبح عظیم می رود کعبه تنها یک سنگ است و روح رفته و آب را رها کردن به خاکی چسبیدند از جهل و کور دلی است...



پ.ن: باز هم می گویم اسلام باطنی حق است و جرم شیعه در تاریخ تاویل گرایی بوده است، دین داری ما پشیزی نمی ارزد

+نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت13:35توسط علی زارع |
شب اول
می گویند امام هنگامی که عزم ترک مدینه را داشت، بر سر مزار پیامبر رفتند و بی تاب بودند و دو تلاطم...

نمی توانستند دل بکنند و خودشان را بر مزار پیامبر می انداختند و گریه می کردند...

لحظاتی گذشت و به خوابی روحانی رفتند، و از ایشان شنیدند "ان الله شاء ان یراک قتیلا و ان الله شاء ان یراهم اسیرا"

پس مدینه را به قصد مکه و سپس کربلا ترک گفتند....

سوال اینجاست که آیا ایشان با علم به خیانت کوفیان و شهادت حرکت کردند؟ و یا به قصد تشکیل حکومت اسلامی رفتند ولی به سپه یزید  اجازه ی برگشت ندادند؟ یا ایشان تنها برای احیای دین اسلام رفته بودند و شهید شدند؟ و یا ترکیبی از اینها؟

اگرچه جواب به این سوال به فهم عمیق مفهموم علم امام. علم به تقدیر، و نکاتی عمیق تر بر می گردد، اما باید برایش پاسخی یافت، زیرا کل یوم عاشوا و کل عرض کربلا ...



پ.ن: باید گفت که جواب هایی متنوعی به این سوال داده اند و کاملا متناقض اند.

پ.ن2: به زعم من ایشان به علم امامت می دانستند زیرا قصه ی کربلا برای همه ی انبیا آشنا بود، ولی با عقل راه را پیمودند، یعنی یک ترکیب.

پ.ن3: کربلا را می توان یکی از اهداف اولیه ی خلقت دانست پس هیچ کجایش عبث و بی برنامه نیست...

+نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت0:1توسط علی زارع |
لحظات کامل
من از ژان پل سارتر آموختم هیچ لحظه ی کاملی در عالم وجود ندارد، بلکه باید از ریزه ریزه های خوشبختی لذت برد و راضی بود...





پ.ن: کتاب تهوع ی سارتر پایانی است برای کمال طلبی افراطی.

پ.ن: تنها در تجربیات معنوی می توان "آن" را یافت که بحثش جداست.

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت23:46توسط علی زارع |
این روزها یک دغدغه مهم جدید پیدا کرده ام و آن اینکه از محرم بنویسم یا نه و از کجایش بگویم که نه انکار کنند و هم بدانند بطونی دارد که در منبرهای عرفی شنیده نمی شود، شما بگویید چه باید کرد؟






پ.ن: اسرار محرم را نمی نویسند و در کتاب های عرفی نیست، شنیده ام که شفاهی از استاد به شاگرد منتقل می شود، خدا روزی ما هم کناد...

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت9:11توسط علی زارع |
این را می دانم که بعضی از افرادی که دوستشان دارم وبلاگ من را می خونن، اما برام جالبه که هیچ اثری از خودشون نمی گذارند که بفهمم، که کدام یک از آنها هستند!!!!

به ندرت در میان حرف ها می فهمم، که می خونند.

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت9:6توسط علی زارع |
این روزها همش ایمیل هام رو چک می کنم و وبلاگام و بقیه ی وب2 را، از خودم می پرسم چرا!!!

شاید منتظر خبری هستم اما حتی نمی دانم چگونه خبری باید باشد!!

شاید نیاز مفرطی به یک خبر خوب پیدا کرده ام!

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت9:3توسط علی زارع |
بعضی ها زیادی روی ماندن آدم حساب می کنند، چرا؟

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت9:0توسط علی زارع |
محرم
می گویند در محرم اسراری است که در هیچ زمان دیگری بر قلب سالک هویدا نمی شود.






پ.ن: امسال دلم نمی خواهد سخنرانی یا هیئتی بروم.

پ.ن: هر سال محرم کتابی درباره ی امام حسین می خواندم اما امسال نه!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت23:47توسط علی زارع |
خدا
می گویند ، در بعضی سختی ها خدا خودش را کنار می کشد تا تو مشکلت را خودت حل کنی ، و وقتی شروع کردی به حل مسئله پا پیش می گذارد.






این را برای یک دوست نوشتم اگرچه ممکن نفهمد و نخواند.

+نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت22:46توسط علی زارع |
FRUSTRATION 2
مهم این نیست که انسان سرنگون شود، مهم آن است که دوباره به پا خیزد1...


این روزها فرسوده تر از آنم که بخواهم حرفی بزنم!

اما به یک چیز پایبندم تا آخرین نفس برای گذر از این بحران تلاش می کنم، من این روزهای سرنوشت ساز را به راحتی از دست نخواهم داد...




پ.ن1: هنوز هم این جمله را برم زنده است، زن بیچاره ، خوب اون روزها بچه بودم اما درد را در چشمان او دیدم و امید به آینده را....

+نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت22:0توسط علی زارع |
تردید
تردید آدم را می کشد،  انسان را آب می کند و قدرت ادامه دادن را از انسان می گیرد...

هیچ وقت یک انسان را در تردید باقی نگذارید...

به خاطر خدا.




پ.ن: فرهاد هم اگر بیستون را کند به واسطه ی خواست شیرین بود، یعنی دلیل داشت برای ماندن و تلاش بیشتر...


+نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت20:14توسط علی زارع |

ارباب، صدای قدمت می آید

هنگامه ی اوج ماتمت می آید

ما، در تب داغ و غم تو میسوزیم

هشت روز دگر محرمت می آید






پ.ن: می خواهم شروع کنم از محرم گفتن ، اما به روایتی ذوقی و عرفانی، بادا باد

پ.ن: اگر مطلبی براتون جالبه بگید تا مطالعه کنم و در آن باره بگویم، الان قصد دارم از علم امام، تقدیر و عطش و ... بگویم.

+نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت21:17توسط علی زارع |
اتو بیوگرافی
به زودی خودم را به روش خودم شرح خواهم داد، اما به شرطی که ابتدا دوستان مرا شرح دهند، یک راه ساده برای شرح یک نفر بیان شباهت ها ی او به دیگران و بزرگان است و بیان علایقش، به موسیقی ، سیاست ، هنر و ...






.

+نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت21:0توسط علی زارع |